تبليغاتX
ساقی نامه

ساقی نامه

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم

 

 

گفت بنویس ،

اما نگفت از چی ،

فقط گفت بنویس، لحنش امری نبود ، نه ، اصلا امری نبود ، ولی مهربونی خاصی توش بود که برای من حکم یه چیز حتمی رو داشت !

 

همون موقع قلمی رو برداشتم و کاغذی رو یافتم :

" گفتی بنویس ، اما نگفتی از چه ،

گفتی از هر آنچه که می آید در ذهنت،

ذهنم پر از هیاهویی ست که سکوت کرده ، اما ...

اما خاطرت آنقدر برایم عزیز هست که وقتی می گویی بنویس ، بنویسم!

این روزها که حضورت پر رنگ تر شده و پشتم به پشتت گرم تر ، زود می آیند و زود می روند ،

اما امان از آن روزها که بینمان فاصله ای باشد به اندازه ی تمام جاده های پر پیچ و خم این دنیا ،

آن وقت هاست که دلم می خواهد پی ثانیه های زمان بدوم ، شاید کمی از تنبلی شان کم شود و تند تر حرکت کنند ، گرچه به گمانم زمان کهن سال ، سن دار تر از آن باشد که دنبال بازی را بپذیرد ! "

 

....................................................................................................

 

حالا که اینجام نه به خاطر اینه که دوباره هوس نوشتن داشته باشم ، نه ، بیشتر به خاطر اینه که حرفش برام اهمیت داره ، به خاطر اینکه فکر می کنم شاید با دوباره نوشتن ،به همون ساقی قبلی شبیه بشم چون می دونم بازگشتی در کار نیست، که اگه بود زندگی بی معنی می شد !

 

حالا که اینجام نه به خاطر اینه که بنویسم اونچه رو که اتفاق افتاده ، نه ، بیشتر به خاطر اینه که نمی خوام زندگی این روزها بیشتر از این از لا به لای انگشتام لیز بخوره ،چون احساس می کنم زمانی بین حال و گذشته روگم کردم ، چون می دونم خاطراتم تنها چیزی که می تونم با خودم به آینده ببرم !

 

.............................................................................................

 

پ.ن.

پروردگارا

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شكر می گويم

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حكمت و گرفته هایت امتحان است.

يادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
كه تنها دل من ، دل نيست!

 

 


 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت19:54توسط ساقی | |

 

 

وقتی که نیست ،وقتی که می رود و جای خالیش برایمان می شود بغض ته گلویمان ،

آنوقتها فقط بوی عطرش آرامش می آورد ، آنوقتها که دور از چشم بچه ها عطرش را جای به جای خانه میزنم تا همه جا حضورش را لمس کنیم !

اما وقتی نازنینم گوشی اسباب بازیش را به دست می گیرد و در خیال با پدرش حرف می زند یا وقتی امیر بهانه ی الکی می گیرد و شکایت می کند می توانم حس کنم قلبم را که فشرده می شود و فکر می کنم چرا هر چه زمان می گذرد به جای اینکه عادت کنیم و برایمان عادی شود تازه تر می شود برایمان این درد ! انگار هر چه می گذرد بیشتر می فهمیم دوری سخت است و ما ناتوانیم در مقابلش !

 

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

 

..................................................................................................................

 

دلتنگیهایم برایم غریب شده اند ! انگار شده ام همان دختر بچه ی کوچکی که عروسک مورد علاقه اش را گم کرده ! انگار کم حوصله ، حسود و بد خلق شده ام !

با همه ی اینها انگار تنها راه حل صبر کردن است ! صبر را که می گویم خودم هم می دانم چقدر سخت است ! کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست !

 

..............................................................................................................

 

خدایا

یاری ام ده تا دریابم از من تا درگاه تابناک تو

یک گام بیش نیست

که تو کلید خانه ی معرفت را در دلم جای داده ای

و از این طریق راه حق پویی را بر من نمایانده ای.

 

دستگیرم شو تا وجودم را بشناسم

رهرو راه تو باشم

و تو را در همه جا و هیچ کجا طلب کنم

 

پس مرا خردی عطا کن

تا هیچگاه نگویم به تو رسیده ام

بلکه بگویم به سوی تو روانم

پروانه ی دوستدار نور

کی یارای رسیدن به خورشید را دارد !

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت1:6توسط ساقی | |

 

چه سخته بعد از این همه بخوای بر گردی سر خونه ی اولت

ولی این چیزیه که خودم خواستم و واقعا ازش راضیم

چه رمضان مبارک و پر برکتی بود امسال و من چه هدایای عظیمی در این ماه از خدا دریافت کردم

نذری که داشتم چندان بزرگ و قابل توجه نبود اما لطف خدا چنان بزرگ بود که کوچیکی من و کارم به چشم هم نمی یومد

و خدا رو به عدد تمام آفریده هاش شکر ، که می تونم ببینم و حس کنم این نعمتها رو و شکرشون رو به جا بیارم !

 

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار خوش می‌کند حکایت عزّ و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارساز بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح زآن خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک منت خدای را که نیم شرمسار دوست

 

و این تمام چیزی بود که من قصد داشتم بگم و چه خوب خواجه ی لسان الغیب پرده می درد از سر غیب !

شکر خدا که از مدد بخت کارساز      بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

 

.......................................................................................................................

 

الهی و ربی من لی غیرک ؟

فانک قلت و قولک الحق

" ادعونی استجب لکم "

انی دعوتک فاجبنی یا الله

و صل علی رسولک و نبینا مصطفی محمد و علی آله

 

...................................................................................................................

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت23:25توسط ساقی | |

 

چه کسالت آور می شوند روزهای تابستان اگر کاری برای انجام نداشته باشیم و اگر کسی را نداشته باشیم که روزهایمان را به شب بدوزند اما اگر باشند اطرافیانمان اگر باشند همه ی آنهایی که دوستشان داریم روزها مثل برق و باد به شب می رسند و از پی هم می آیند !

 

...................................................................................................

 

پاگشا کردن تازه عروس خانواده خاطرات زیبایی را برای من زنده کرد

یاد روزهایی که همه ی ساعاتش به میهمانی می گذشت

ما گاهی خسته می شدیم از آن همه چیزهایی که بهمان تعارف می کردند حس ماشینی را پیدا می کردیم که برای خوردن به مهمانی رفته ایم و لحظه شماری می کردیم برای فرار !

و گاهی هم پیش می امد که آنقدر به ما خوش می گذشت که دلمان نمی امد از خانه ای که دعوت شده ایم دل بکنیم و چه جمع دوست داشتنی و شیرینی بود !

 

و حالا آمدن عروس و دامادی که چند هفته پیش در جشن وصالشان شرکت کردیم تمام آن خاطرات و شیرینی تمام آن لحظات را برایمان زنده کرد به عروس و داماد پیشنهاد کردیم خاطراتشان را تا فراموش نکرده اند بنویسن !

 

...................................................................................................

 

چه زود می گذرند روزها ! حدودا ده روز دیگر ماه مبارک رمضان شروع می شود و مهمانی خدا برای بندگانش فرا می رسد انگار همین دیروز بود که به خاطر امدن رجب خوشحال بودیم و حالا در تدارک فرارسیدن ماه رمضان هستیم !

و من چه دلتنگم برای لحظه لحظه ی روزهای روزه داری و شب های بیداری !

ما دو تا برای روزها و شبهای ماه خدا تصمیم بزرگی گرفته ایم که مصمم هستیم به کمک خدا این تصمیم را عملی کنیم ! امیدواریم که اگر خدا بخواهد از پس این کار بر آییم !

 

.................................................................................................

 

خدایا

یاری ام ده تا از وقت و قسمت بیش نخواهم

و به زیاده طلبی ،آنچه از دیگران است

از آن خویش ندانم

تا چنان ارزم که ارادت می ورزم

آن گونه زندگی کنم که به یاد نیک ارزم

و پس از مرگ نیز به دعای خیر .

 

دستگیرم شو تا همان گونه که می خواهی مرا بپیرایی

و گوهر امنیت و شکیبایی جانم را بیارایی .

 

پس مرا ایمانی ناب عطا کن

که از سر بیم نباشد تا فقط از خطا بازبمانم ،

و تنها از سر امید نباشد تا فقط طاعت تو بجا آورم ،

بلکه از سر عشق باشد تا در دلم بذر خدمت بنشانم .

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت1:57توسط ساقی | |

 

 

و چه خوشحالم !

امروز از آن روزهای استراحت مطلق بود از آن روزهایی که فقط داراز می کشم و لم می دهم نه غذایی در کار است نه خانه داری نه نظمی هست نه تذکری ! ناهار یا سفارشی خواهد بود یا بادیگران !

امروز از آن روزهای استراحت مطلق بود از آن روزهایی که بچه ها جشن می گیرند و من به خودم تلقین می کنم که هیچی به انها نگویم نه فقط با زبان بلکه با نگاه و عملم ! آنها هم سیر دلشان اسباب بازی هایشان پخش می کنند بریز و بپاش راه می اندازند و برای خودشان کیف می کنند که از هفت دولت آزادند !

امروز از آن روزهای استراحت مطلق بود از آن روزهایی که استثنائا من دیرتر از همه از خواب بلند می شوم و برای هیچ کاری حوصله ی بلند شدن ندارم حتی برای بدرقه و استقبال از همسرم !

این روزها که می آیند انگار همه می دانند مراعات برایم حکم طلا را دارد ! من لم می دهم روی مبل بچه ها می روند و می آید دست به سرم می کشند و چه لذتی دارد حس دلسوزی و مهربانی کودکانم !

 

.....................................................................................................

 

پ.ن.

خدایا

یاری ام ده تا حال خستگان نظر محبت بیفکنم ،

درون فرومایگان شاد کنم ،

غریبان را به مهربانی دریابم .

 

دستگیرم شو تا تیغ روزگار بر من تیز نشود

و مرا رنجور و غریب و درمانده نگرداند ،

تا آ نچه می توانم نثار کنم

و در خیر تو همواره به رویم گشوده باشد .

 

پس مرا دلی بی کینه عطا کن

تا هر کجا جز بذر عشق نکارم

و همواره به خاطر بسپارم

که شاید از من ناتوان تر بسی باشد

اما از من توانا تر هم کسی هست !

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت0:58توسط ساقی | |

 

چند روز پیش پدر خانواده یه هدیه عجیب برامون داشت ، به اعضای خانواده دو نفر اضافه شدن !

ظاهرا موقع برگشتن به خونه به این فکر می یوفته که برای پر کردن اوقات فراغت بچه ها یه سر گرمی جالب جور کنه برای همین دو تا جوجه براشون می خره و همه ی ما رو شگفت زده می کنه !

اعضای جدید یه جوجه خروس زرد فوق العاده شیطون و فضول و یه جوجه مرغ سیاه فوق العاده تنبل و لوس هستن که تقریبا تمام وقت بچه ها رو به خودشون اختصاص می دن و کلی هم سر و صدا دارن ! امیر و نازنین از صبح که از خواب بیدار می شن با این دو تا جوجه کوچولو مشغول هستن تا آخر شب که می خوان بخوابن و این برای من خیلی خوب بوده ! البته سوای اینکه باید حواسم باشه یه وقت جوجه ها رو سر نگون نکنن دنبالشون ندون که پاشون نره روشون اب و دونه شون رو به موقع بدن و بزارن که بخوابن چون امیر اصلا قبول نمی کنه که جوجه های کوچولو احتیاج به استراحت دارن و اصرار داره که هر موقع اراده کرد باهاشون بازی کنه !

دیروز وقتی رسیدم بالای سرشون که بچه ها جوجه ها رو دمر گرفته بودن توی دستشون و اونا رو قلقلک می دادن و خودشون غش غش می خندیدن ! جالب اینجا بود که وقتی من داشتم برای پدرشون اینا رو تعریف می کردم بهم گفت خیلی سخت می گیری ساقی من وقتی بچه بودم یکی از جوجه ها م رو کشتم !

در کل یه گرفتاری به گرفتاری های من اضافه شده و یه سری وقت آزاد برام ایجاد شده که تقریبا برام مفیده ! این وقت مفید رو می تونم بعد از مدت ها صرف کتاب خوندن و نوشتن کنم !

..............................................................................................................

دیشب وقتی که بچه ها رو راهی اتاقشون کردم که بخوابن خودم و خودش رفتیم سراغ جوجه ها ! نمی دونم برای یاد کردن از بچگی های خودمون بود یا اینکه می خواستیم لذتی رو که بچه ها از بازی کردن با جوجه ها به دست می یارن با دستای خودمون تجربه کنیم !

درست عین بچه ها جوجه هامون رو تعیین کردیم ! جوجه مرغه مال من جوجه خروسه مال اون ! من جوجه مرغ خودم رو گرفتم توی دستام و با گرمای دستام خوابش کردم و اون با تکون دادن دستش با جوجه خروس خودش می گنجید ! براش خیلی جالب بود که خروسه با اینکه خیلی کوچیک و ضعیفه ولی خیلی قلدربازی در میاره ! در عوض من در کمال ارامش خانوم مرغه رو خوابونده بودم و داشتم نوازشش می کردم !

وقتی به خودم اومدم که داشت با لبخند نگام می کرد و وقتی ازش پرسیدم به چی می خنده گفت حتی دیدن اینکه داری به کسی یا چیزی محبت می کنی برام لذت بخشه ! خندم گرفت چون خوب یادم هست که وقتی زهرا و علی دنیا اومده بودن و از سر و کول من بالا می رفتن گاهی بهشون غر غر می کرد ! ولی با همه ی اینا فکر می کنم اقتضای سنی هر دومون این اجازه رو بهمون می ده که با دید بازتری به زندگیی که داشتیم نگاه کنیم و خیلی از چیزایی رو که قبلا نمی دیدیم ببینیم !

............................................................................................................

پ.ن.

این روزها روزهای عیدی گرفتن و شادی کردنه ! ای کاش قابل باشیم تا با دستای خودمون از دستای مهربون صاحبای این روزها عیدی بگیریم !

پ.ن.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت0:53توسط ساقی | |

 

 

خدا می داند چقدر رجب و شعبان و رمضان عزیز هستند و ما قدرشان را نمی دانیم ! خدا نی داند چقدر از فضیشان بی بهره می مانیم و بی خبر !

 شیرینی بعضی روزهایشان را نمی توان نا دیده گرفت

مبعث رسول خدا (ص) ولادت امام حسین (ع) ولادت حضرت ابوالفضل (ع) ولادت امام زین العابدین و ولادت با سعادت حجه خدا بر روی زمین و فضیلت لحظه لحظه ی این ماهها که مثل برق و باد می ایند و می گذرند و می روند !

رجب هم رو به اتمام است و وای بر من اگر آن طور که باید از آ» بهره نبرده باشم !

چقدر دلم می خواست شب مبعث در جوار حضرت معصومه (س ) باشم اما حیف ! بی لیاقتی بزرگی بود که قسمتم نشد اما عیدی ام را طلب کردم از کریمه ی اهل بیت !

 

.......................................................................................................

 

بیست و نهم رجب المرجب سالروز روزیست یادآور خاطرات خوش و منظره ی آینده ای زیبا ! یاداور روزی که پیمانی مقدس را بر زبان راندم ! منظره ی آینده ایست که با هم می سازیم ! زندگی زیبایی که برایش اشکها ریخته ایم لبخندها زده ایم ! و حالا به روزهای شیرینش رسیده ایم روزهایی که مدتها انتظارش را کشیده ایم روزهایی که دوستش داریم ! نه فقط برای اینکه همدیگر را داریم و نه فقط برای اینکه به این روزها رسیده ایم ، برای اینکه با ساختن این روزها به خودمان ثابت کردیم می توانیم البته به فضل خدا !

 

.....................................................................................................

 

پ.ن.

دقیقا یادم نیست این مقایسه رو از کی شنیدم ولی یادم هست که از تلویزیون بود می گفت

 

در آمریکا بی عدالتی زیاد است اما فقر عیب نیست

در اروپا بی عدالتی زیاد نیست اما فقر عیب است

و ایران ترکیبی است از این دو

بی عدالتی زیاد است و فقر عیب !

 

پ.ن.

حسبی الله نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت0:2توسط ساقی | |

 

وقتی کسی میگه کلان شهر تهران، شاید باورش سخت باشه که این شهر تا چه حد می تونه بزرگ و بی در و پیکر باشه اما وقتی چند سالی توش زندگی کنه و سعی کنه خودش رو با شرایط عجیب و غریب این شهر وفق بده به چیزی پی می بره که شاید بارها اونو شنیده باشه و اون اینه که این شهر یک کلان شهر بزرگه !

هر چند تازگی مسئولین امر به این نتیجه رسیدن که باید برای این شهر محدوده و مرز تعیین کرد و قسمت هایی رو ازش جدا کرد اما فکر نمی کنم در اصل فرق چندانی داشته باشه چون از شمالی ترین نقطه ی این شهر تا جنوبی ترین نقطه اش و از شرق ترین منطقه تا غرب ترین منطقه مثل شهر هفتاد ودو ملت رو داره !

حتی به فاصله ی چند محله و به مسافت چند کیلومتر ناقابل می تونه به راحتی تغییر لحن و گفتار تغییر حالت حرف زدن تغییر میزان صداقت و روراستی افراد تغییر عادتها و آدابشون و خیلی چیزای دیگه رو به راحتی حس کنی ! عجیب تر اینکه گاهی قشری هستن که ناشیانه سعی می کنن شبیه به قشر دیگه ای بشن ولی تنها چیزی که نصیبشون می شده از دست دادن زیبایی های رفتاری خودشونه !

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس / شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

 

........................................................................................................

 

امروز من و خواهرم ساغر به دیدن دوستی قدیمی رفتیم که مدت ها بود به خاطر کم سعادتی خودمون از دیدنش محروم بودیم ، خونه ی این دوست خوب در یکی از مناطق مرکزی شهر واقع شده جایی که هنوز هم کوچه های باریک و طویل و پیچ در پیچ داره جایی که هنوز هم میشه از پشت بام یک خونه به پشت بام همسایه سرک کشید ، جایی که هنوز هم خونه های حوض دار توش پیدا میشن هنوز اون قدر از خود اصلی و خود قشنگش فاصله نگرفته که بشه بهش گفت کلان شهر !

توی اون کوچه پس کوچه ها می شه به راحتی صداقت و یکرنگی رو بو کشید ، میشه همدلی مردم رو دید ، میشه از صدای حرف زدن همسایه توی حیاط خونه اش فهمید که امروز حالش چطوره ! توی اون کوچه ها زندگی هنوز جاریه !

میشود بنشینی لب حوض ،دست بکشی بر سر آب ،لالایی غمناک بخوانی !

میشود بنشینی زیر بید ، چشم بدوزی به رقص شاخه ها ، لیلی مجنون بخوانی !

میشود بنشینی روی تخت ، تکیه دهی بر پشتی ، چای لبدوز بنشانی بر جان !

میشود بنشینی روی بام ، سر بگیری بالا ، ستاره گلچین کنی از دامن شب !

میشود ...

 

............................................................................................

 

 

خدایا

یاری ام ده که به درگاهت آمدم با دستانی تهی

سوزانم اما امیدوارم به روزگاری بهتر

تا با فضل خود بر این دل مجروح مرهمی بگذاری !

دستگیرم شو که تا تو رهنمون نشوی

کسی راه نمی یابد

و بازم بخوان که تا تو نخوانی

کسی به راست باز نمی گردد

در یاب که جز تو این هراسان را پناهی نیست !

پس مرا بهبودی عطا کن

که درد مرا جز تو درمانی نیست

مرا از سایه تکبر وارهان

و به سایه امن خود قرارم ده !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت1:12توسط ساقی | |

 

چند روز پیش آزاده نامداری یکی از بهترین مجری هایی که من تا به حال دیدم با دعای خیلی خیلی زیبایی برنامه ی خودش رو شروع کرد

 " خدایا از من بگیر آنچه تو را از من می گیرد "

 تو نگاه اول این دعا خیلی قشنگ به نظر میاد ولی وقتی بهش دقیق میشی یه چیزی می بینی که ته دلت رو می لرزونه ! چیزی که ته دل منو لرزوند یه سوال بود

اگه چیزی که خدا رو از من می گیره عزیز ترین چیز زندگی من باشه و من از خدا بخوام که عزیز ترین چیز منو ازم بگیره طاقتش رو دارم که روی حرفم بایستم ؟ می تونم با خدا با خودم صادق باشم ؟ می تونم اون قدر شجاع باشم که بگم اره خودم خواستم ؟

اول به نظر ساده میاد ولی دل می خواد این حرف ، ایمان می خواد ، توکل می خواد ، می طلبه که آدم خودش رو بسپره دست خدا ، چشماش رو ببنده و به کسی که داره هدایتش می کنه اعتماد کنه !

 

...........................................................................................................

 

اینو رو چند شب پیش نوشتم ، خیلی دلم می خوواست این مطلب لا به لای حرفای این وبلاگ باشه ولی وقتی می نوشتمشون حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد که به فاصله ی کمی مورد امتحان همین مطلب قرار بگیرم !

توی زندگی ما آدما بعضی وقتا چیزایی هست که اگه اسم معجزه روشون نذاریم هیچ معنا و مفهوم دیگه ای ندارن و من معجزه ای رو به چشم دیدم که برام هم شیرین بوده هم تلخ ! مزه ی امیدوارم می کنه و مزه ی تلخش تمام وجودم رو در بر میگیره !

 

...........................................................................................................

 

این تابستون مطمئنا با بقیه تابستونایی که تا حالا گذروندم فرق می کنه !

نازنین و امیر طعم نوعی استقلال و دوری از خونه رو امتحان کردن و اصلا دوست ندارن که این استقلال رو از دست بدن ! موندن توی خونه براشون کسالت آور و خسته کننده شده ! مدام حوصله شون سر میره و می خوان که بیرون برن ! و این یعنی توی خونه موندن مثل سالهای قبل امکان پذیر نیست برای سر گرمیشون دنبال یه راه مناسب و بی دردسر بودم که به پیشنهاد همسرم به نزدیکترین کتابخانه مراجعه کردم و بچه ها رو عضو کردم !

جالبترین چیزی که نظرشون رو جلب کرد این بود که بر خلاف مدرسه دوتایی توی یک کلاس هستن و می تونن همراه با هم وقت بگذرونن ! و این موضوع برای شبه دو قلو های من خیلی مهم بوده و هست !

شبه دوقلو اسمی که ساغر تازگی روی بچه ها گذاشته ! می گه روز به روز دارن بیشتر شبیه هم می شن و این از نظر من که مادرشون هستم زیاد به چشم نمی یاد ! از نظر من هر کدومشون چهره و ویژگی های خاص خودشون رو دارن البته شاید در بعضی موارد خیلی شبیه هم باشن که خوب اون طبیعیه ولی نازنین و امیر تفاوتهایی دارن که به جز من و پدرشون هیچ کس متوجه اونا نمی شه ! و این هم برای ما و هم برای بچه ها خیلی جالبه !

 

.................................................................................................

 

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت0:30توسط ساقی | |

 

رجب و شعبان و رمضان ماه های پر برکتی هستند که گاهی ماها بی تفاوت و بدون هیچ بهرهمندی ازشون می گذریم ! گاهی توی این ماه های عزیز گرفتار چیزایی می شیم که مدت های زیادی ازشون فرار کردیم ! گاهی فرصت های طلایی زیادی رو به راحتی از دست می دیم ! گاهی انقدر کور می شیم که خیلی از زیبایی های اطرافمون و خیلی از رحمت های خدا رو نمی بینیم !

مثل وقتایی که می خوایم کاری رو انجام بدیم و نمی شه و تازه یک یا دو روز بعد حکمت اون رو می فهمیم ! مثل وقتایی که می خوایم جایی بریم و نمی شه و بعدا به گوشمون می رسه که چه خوب شد نرفتیم !و بعد چقدر افسوس می خوریم که چقدر بد شده ما همون موقع سر و حکمت این موضوع رو درک نکردیم و چقدر شرمنده می شیم به خاطر این سستی ایمان و چقدر برامون گرون تموم می شه این بدی که در حق خودمون داشتیم !

و بعد تا چشم روی هم می زاری همون چیزایی که ازشون فرار می کنی به سمتت هجوم می یارن تمام وجودت پر می شه از ناراحتی ، ناراحتی این که نمی تونی خیلی چیزا رو فراموش کنی در حالی که یاداوری اونا اذیتت می کنه ! ناراحتی از اینکه می دونی خیلی چیزا رو باید فراموش کنی ولی نمی تونی یا اینکه در وقع نمی خوای !

 

دیشب در عین حال که شب خیلی قشنگ و دوست داشتنیی بود شب دلگیری هم بود ! قرار بود جشنی باشه برای شادی اما چیزایی توی این جشن منو ناراحت کرد چیزایی که از خودم توقعش رو نداشتم هنوز هم باورم نمی شه تا این مقدار از حد انسانی خودم کمتر شده باشم ! حدی که خدا برای من می خواست و من بی مقدار در نهایت بی احترامی ردش کردم !

 

.................................................................................................

 

الهی و ربی

فتقبل منا طاعتنا و اسمع دعائنا فغفر ذنوبنا و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

آمین آمین یا رب العالمین

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت1:4توسط ساقی | |

 

 

خدایا چقدر شبیه پدرش شده حالت نشستنش و این که اینگونه فرزند عزیزتر از جانش را در آغوش گرفته درست مثل زمانی که پدرش خود امیر را در بغل می گرفت ... دوازده ماه است که پسرم سر مست غرور و افتخار است دوازده ماه است که شاد و سر زنده است ... حالا دیگر فرزند کوچکم مرد بزرگی ست که فرزندش را در آغوش می گیرد !

 

نازنین زهرایم با کیک تولد برادر زاده اش وارد اتاق می شود دختری که سالهاست برای خودش خانمی شده مثل همیشه با شلوغ کاری هایش سر و صدا راه می اندازد ... همیشه با شیطنت خاصی از او می پرسم چطور شوهرت این همه شلوغ پلوغی و سر و صدایت را تاب می آورد و او در حالی که خود را به ناراحتی می زند می گوید : نمی دانم راستش را بخواهید این عادت بد را از مادرم به ارث برده ام و با این حرف پدرش را به خنده می اندازد

خنده ای که من و فقط من میدانم چقدر برایم دوست داشتنی ست . من و فقط من میدانم که چه خاطراتی را در خود جای داده است ...

 

سر و صدایشان به خاطر نوشتن من بالا می رود !به آنها گوشزد می کنم که اگر حالا و دقیقا همین حالا این چیزها را ننویسم تاثیرش را از دست می دهد و راست هم می گویم ... وقتی در عمق ماجرا از آن حرف می زنی عمق مطلب را ادا خواهی کرد!

چقدر دور هم جمع شدنشان را دوست دارم

آه خدایا چقدر این جمع را دوست دارم ... تک تک اعضا خانواده ام را...

چقدر زمان زود می گذرد ...

 

سالیان سال است از زمانی که دختر جوانی بوده ام می گذرد ...

سالیان سال است از زمانی که فارق التحصیل شدم می گذرد ...

سالیان سال است از زمانی که ازدواج کرده ام می گذرد...

سالیان سال است از زمانی که برای اولین بار فرزندانم را در آغوش گرفته ام می گذرد...

سالیان سال است از زمانی که آنها را روانه مدرسه کرده ام می گذرد...

سالیان سال است از زمانی که در جشن فارغ التحصیلی آنها شرکت کرده ام می گذرد...

سالیان سال است از زمانی که با شادمانی جشن ازدواجشان را برگزار کرده ام می گذرد...

سالها ست از زمانی که اولین نوه ام را در آغوش گرفته ام می گذرد ...

و امروز درست دوازده ماه است که در شادی در آغوش گرفتن پسری کوچک را با فرزند کوچکم امیر ،سهیم هستم ...

خب ظاهرا وقت نوشتن تمام است، نوه ی بزرگم در حالی که پسر دایی اش ،امیر مهدی را در دستان کوچکش گرفته به سمت من می آید تا با هم به جمع خانواده ملحق شویم ...

نوه بزرگم که من همیشه او را نازنین مریم نامیده ام تلفیقی است عجیب از مادر خودم درست شبیه اوست شبیه کسی که من تمام هستی ام را به او بدهکارم کسی که با تمام وجودم دوستش دارم ... دختری هم اسم مادرم که من بی نهایت دوستش دارم ...

دیگر باید بروم ... فقط

خداوندا برای این همه لطف بی دریغ ممنونم ...

 

...............................................................................................

 

پ.ن.

روزگاری در آینده من این وقایع را خواهم دید ...

 

پ.ن.

در پایان همه چیز خوب است

اگر خوب نبود مطمئن باشید به پایان نرسیده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت19:17توسط ساقی | |

 

 

حکایت این روزهای ما شده حکایت برق و باد ، تا چشم به هم می زنی صبح به شب می رسد و شب به صبح !

تا چشم به هم می زنی آخر سال تحصیلی فرا می رسد و بچه ها دوباره مال خودت می شوند ! خوشحالم از این موضوع ، آخر اردیبهشت مدرسه هاشون عملا تموم می شه می مونه چند سری رفت و آمد که اونم مشکلی ایجاد نمی کنه !

اما همین آخر سالی یادشون اومده که خیلی کارا هست که هنوز انجامشون ندادن بچه ها باید شعر حفظ کنن ، برای رفتن به اردو آماده بشن ، خودشون رو برای انجام ورزش آماده نگه دارن و ... از همه مشکل ترش برای من شعر های بلند و بعضا سختیه که انتظار دارن یه بچه کوچیک بتونه کامل و بدون هیچ کم و زیادی به خاطر بسپره ولی این وسط کسی به فکر این نیست که یه بچه اونم تو سنی که اینا باهاش سر و کار دارن ذهن فوق العاده شلوغی داره ، پر از سوال پر از دغدغه های به ظاهر بزرگ که می شه با یه راه حل ساده بر طرفشون کرد اما به جاش ذهن بچه رو پر می کنن از شعر و نکته و هزار تا چیز دیگه ! اون وقت این بچه به جای اینکه آرامش بگیره و بتونه با این همه سوال کوچیک و بزرگ کنار بیاد تازه باید تمرکز بگیره که حفظیاتش رو تقویت کنه مبادا یادش بره !

امان از دست این سیستم آموزشی ، اگه بخوام بگم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه ...

 

.......................................................................................................

 

حکایت درست کردن شیر برنج حکایت پاک کردن برنج نیم دونه است !

برنج نیم دونه هم یک ساعت وقت می خواد با حالت نشسته و گردن خم که البته اگه شیطنت بچه ها کلافه ام نکنه چشم درد رو داره ! و در ادامه باید بالای سرش بایستی تا نه سر بره نه زیادی شفته بشه !

ولی به خوش مزگی بعدش می ارزه مخصوصا اگه با مربای آلبالو یا عسل جنگلی خورده بشه !

 

.........................................................................................................

 

حکایت دانستن و نخواستن حکایت عجیبیه ! و وقتی که بی منطقی آدما هم قاطیش بشه دیگه هیچ کس نمی تونه جلوی دلخوری ها و ناراحتی ها رو بگیره !

دونستن این موضوع که ذره ای مال حروم آتیش به جون آدم می ندازه چیز عجیبی نیست ولی این که آدم بدونه و دونسته آتیش دست بگیره و بزاره سر سفره خانواده اش برای من عجیبه ! و این موضوع خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنم ذهنم رو در گیر کرده !

حکایت زندگی های این دره و زمونه شده حکایت اینکه کی بلده بیشتر آتیش جمع کنه ؟

 

.........................................................................................................

 

پ.ن.

یا رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا و نصیرا

فانک قلت و قولک الحق جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت0:9توسط ساقی | |

 

 

شاید کمی دیر باشد

یا شاید به موقع ...

 

عشق یعنی چادری با بوی یاس/ عشق یعنی طاقت پهلوی یاس

عشق یعنی آتش افروخته / عشق یعنی درب نیمه سوخته

عشق یعنی چشم گریان فدک / عشق یعنی مرگ صدها قاصدک

عشق یعنی درد دل با گوش چاه / عشق یعنی اشک و نخلستان و ماه

عشق یعنی غربت هجران گل / تیر باران تن بی جان گل

عشق یعنی خیمه‌هایی بی عمود / عشق یعنی صورت سرخ و کبود

ععشق یعنی هر نفس ذکر خدا / پیچش عطر نیایش در فضا

 

..............................................................................................

 

یک سال پیش غربت این شعر را آن طور که باید حس نمی کردم اما امسال ...

خداوندا به حق محمد و آلش سایه ی همه مادر ها رو روی سر بچه هاشون نگه دار !

عمر با عزت و احترام به همه مادرها عطا کن و از عاقبت به خیری بهره مند شون کن !

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت1:27توسط ساقی | |

 

 

زمانی از راه می رسد که من به عنوان یک مادر وظیفه دارم چیزهای زیادی رو برای نازنین و امیر بازگو کنم ، نه تنها با زبان بلکه با عمل کردن به کارهایی که باید یاد بگیرن ، زهرا باید یاد بگیره که خصلت مادر گونه داشته باشه کسی که حتی به یک مورچه هم با عطوفت نگاه کنه و علی باید یاد بگیره که قبل از هر چیزی حامی خوبی باشه کسی که حتی از رد نگاهش هم بشه دست حمایتگرش رو حس کرد !

زمانی از راه می رسد که من به عنوان یک دوست وظیفه دارم چیزهای زیادی رو برای نازنین و امیر بازگو کنم ، نه تنها با همراهی بلکه با همدلی باهاشون برای انجام کارهاشون ، این که علی توی دوران سخت بلوغش تنها نباشه و گوش شنوایی برای غصه ها و آشفتگی هاش داشته باشه و این که زهرا توی دوران راهنماییش درگیر احساسات زیاد و ناگهانیش نشه، باهاشون کنار بیاد و بفهمه که این کاملا طبیعیه !

زمانی از راه می رسد که من به عنوان یک همراز وظیفه دارم چیزهای زیادی رو برای نازنین و امیر بازگو کنم ،نه تنها با دستهام بلکه با چشمهام ، دلم می خواد بدونن که ...

 

من یک مادر، یک دوست و یک همراز هستم !

 

..........................................................................................

پ.ن.

خیلی وقتا پیش میاد که دلم می خواد از آدمای اطرافم بپرسم فلسفه زندگیشون چیه ؟

و چقدر بده که کسی برای زندگیش حتی یک فلسفه کوچیک هم نداشته باشه ! حتی یک ذره محبت و یا یک حتی عشق ...

 

پ.ن.

چند روز پیش توی متروی کلان شهر تهران زنی رو دیدم که شلاق مخصوص سوارکاری به دست داشت و چکمه های چربی به پا ! به یادم آورد که سالها پیش خیلی زیاد به سوارکاری علاقه مند بودم !

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت0:25توسط ساقی | |

 

چند شب پیش داشتم صفحات اول این وبلاگ رو می خوندم ، برام دوست داشتنی و جالب بود کلی خاطره خوب و بد برام زنده شد و عجیب ترین حقیقتی که از خوندن متنهای قبلی این وبلاگ به ذهنم رسید این بود که یک سال از اون روزا گذشته !

زمان چیز خیلی عجیبیه گاهی وقتا خیلی کند می گذره ولی ما دوست داریم سریع رد بشه ، گاهی خیلی زود می گذره ولی ما دوست داریم که کند بشه ، گاهی هم دوست داریم که یک مدت زمانی خاص رو برای همیشه از توی زندگیمون حذف کنیم و گاهی بر عکس دوست داریم توی یک مدت زمانی خاص برای همیشه بمونیم ! و همه ی اینا در حالیه که زمان همیشه با سرعت ثابتش از کنار ما عبور می کنه !

به رغم تمام این خواسته ها و نخواسته ها ،خود زمان هم می تونه دوست داشتنی و یا ناراحت کننده باشه ! می تونه مهربون و یا خشن باشه ! می تونه آسون و یا سخت باشه !

 

.........................................................................................

 

پ.ن.

حالت دختر بچه ی کوچیکی رو پیدا کردم که می برندش پشت شیشه ی یه عروسک فروشی بزرگ ، بزرگ ترین و قشنگ ترین عروسک توی ویترین رو نشونش می دن و ازش می پرسن قشنگه ؟ دوسش داری ؟ و وقتی جواب بله دخترک رو شنیدن بهش می گن اما اون مال تو نیست !

کمی دلم برای خودم می سوزه ! برام دعا کنید !

+نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت0:43توسط ساقی | |

 

میان آسمان و زمین هستم

خلسه ای دوست داشتنی

"ایاک نعبد و ایاک نستعین"

نمازم با نماز کسی دیگری در آن سوی حصار یکی می شود

پیوند می خورد و راه آسمان در پیش می گیرد

روحم تازه می شود

آرامشی عمیق بر جانم می نشیند

و بر این باور می افزاید که

هنوز هم یک روحیم در دو بدن

و من خوشحال تر از همیشه

 

.......................................................................................

 

پ.ن.

فصل بهار آفتاب همیشه توی پذیرایی پهن میشه ! میشه روی کاناپه دراز کشید و یک ساعت تمام استراحت کرد !

روی کاناپه در حالی چشمام رو بسته بودم صدای امیر رو می شنیدم که داشت توی دستشویی برای خودش آواز می خوند و صدای نازنین که داشت با عروسکش (گیلاس ) بازی می کرد !  صدای در اتاق کارش باعث شد چشمام رو علی رغم میل باطنی باز کنم داشت لبخند می زد گفت : شبیه مرفه های بی درد جامعه شدی ! خندیدم .

و یاد روزی افتادم که دوران بارداری امیر رو می گذروندم اون روز هم بهار بود و من روی کاناپه در حال آفتاب گرفتن بودم ! اون روز بعد از دیدنم گفت : شبیه زنهای باردار شدی ! و من خندیدم !

حالا دارم فکر می کنم گذر زمان نظرش رو تغییر داده یا حالت من ؟

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت1:27توسط ساقی | |

 

این متن زیباترین متنی بود که در طول این مدت به دست من رسید

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و منظور نهفته شده در اون رو حس کنید

 

......................................................................................

 


هنگامي که خدا زن را آفريد به مرد گفت

"اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که..."


اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شيخ مکار سخن او را قطع كرد و چنين گفت:

بله ، وقتي با زن روبرو شدي مراقب باش که به او نگاه نكني"

سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند.

گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي.

از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.

مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ويل سرنگونت ميکند....
مراقب باش ...

 

من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: "به چشم


شیخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."


گفتم: "به چشم


در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساسی ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست.

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.
با لبخند گفت: "اين زن است .

وقتي با او روبرو شدي مراقب باش ، او داروي درد توست.

بدون او تو غيرکاملي .

مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است .

من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم.

نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را ميپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم."


من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"
خدا گفت: "من؟"
فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: "من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آواي مرا."


و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار مي كند

 

 

...........................................................................................

 

پ.ن.

 

پس همان گونه كه فرمان يافته‏اى ايستادگى كن ؛ و نيز آنان كه همراهت به سوى خدا روى آورده‏اند [ايستادگى كنند] و سركشى مكنيد كه او به آنچه انجام مى‏دهيد بيناست .

و به كسانى كه [به آيات خدا و پيامبر و مردم مؤمن] ستم كرده‏اند ، تمايل نداشته و تكيه مكنيد كه آتش [دوزخ] به شما خواهد رسيد ودر آن حال شما را در برابر خدا هيچ سرپرستى نيست ، سپس يارى نمى‏شويد .

 و نماز را در دو طرف روز و ساعات نخستين شب برپا دار ، كه يقيناً نيكى‏ها بدى‏ها را از ميان مى‏برند ، اين براى يادكنندگان تذكّر است .

 و شكيبايى كن كه يقيناً خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى‏كند .

 

سوره ی مبارکه ی هود آیات ۱۱۲ تا ۱۱۵

 

پ.ن.

 

الهی انی ظلمت نفسی فاغفر لی ذنوبی و ارحمنی برحمتک

الهی اغفر لی و لوالدینی و لآبایی و لذریتی و هب لنا من لدنک رحمه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت0:17توسط ساقی | |

 

 

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

.....................................................................................

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»
 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت23:36توسط ساقی | |

 

 

سوالم را دوباره در ذهنم تکرار کردم

چرا باید از کسی که دوستش دارم ناراحت باشم ؟

و باز هم جواب را در خود سوال پیدا کردم

چون دوستش دارم!

 

.............................................................................................

 

نمی دونم چه حکمتیه این چند وقته همه حرفای منو بر عکس معنا می کنن و این باعث شده که خیلی ها از دستم ناراحت بشن چه با دلیل و چه بی دلیل !

هفته ی پیش رفته بودم به الهام سر بزنم داشتیم از اتاق کارش خارج می شدیم که چشمم به فنجونای  کثیف چایخوری افتاد ، قاعدتا باید آبدارچی اونا رو بر می داشت ولی این کارو نکرده بود ! توی سینی چیدمشون و مرتبشون کردم تا وی میز از این بی نظمی در بیاد

برگشتم و به الهام گفتم: اینا تا فردا همین جا می مونن ؟

چشماش گرد شد : آخه وظیفه ی ما نیست اونا رو ببریم آبدارخونه !

منظورمرو بد فهمیده بود گفتم : نه منظورم این نبود ! می خواستم بگم خیلی بده چون لک چای می گیرن و چایی بعدی توشون بد طعم میشه ! ولی راستش بدم نمی اومد برشون دارم ببرم آبدارخونه !

الهام بابت این حرف ازم دلگیر شد !

دلیلش رو نمی دونم !

.......................................................................................................

 

بعد از یک بحث طولانی در مورد جای اقامت مسافرت نوروزی به این نتیجه رسیده بودیم که از عمو علی کمک بگیریم تا توی هتل دوستشون برامون جا رزرو کنن ! این کار به من محول شد که با کمال میل انجامش دادم ! عمو علی آدمی نیست که دست کسی رو پس بزنه بر عکس تا اونجا که در توان داشته باشه کمک می کنه و تقریبا همه چز رو تحت کنترل می گیره و بر نامه ریزی می کنه !

با همه ی اینکه ساغر خیلی سفارش کرد به محض مشخص شدن این خبر رو بهش بدم بعد از صحبت طولانی با زن عموو عمو واقعا فراموش کردم که باهاش تماس بگیرم !

و این در حالی بود که ساغرتوی این فاصله  با هزار مکافات برامون جا گیر اورده بود ! وقتی زنگ زد تا خبر این موضوع رو بگه نمی دونستم چطور باید بهش بگم که نمی خواست این کارو بکنه !

ساغر بابت این کار ازم دلگیر شد !

دلیلش رو می دونم !

 

..........................................................................................................

 

خواجه همیشه چیزایی می دونه که من نمی دونم !

خیلی وقتا خیلی چیزا رو بهم می گه ولی وقتی بخواد نگه یا رند بازیش گل کنه امکان نداره حرف بزنه !تازه قسمم هم می ده که نپرسم !

دو یا سه هفته ای هست که با هم میونه ی خوبی نداریم ! شدیم کارد و پنیر ! من می پرسم اون نمی گه ! من گلگی می کنم اون صبر می خواد !

چند شب پیش تهدیدش کردم : یادت باشد خواجه ... وای اگر دامن حسن تو بگیرد آهم !

چند روز تمام قهر بودم !

اما دلم طاقت نیاورد ! بعد از نماز ظهر بود که به سراغش رفتم : دلخوری خواجه ؟

پیش از اینَت، بیش از این، اندیشهٔ عشاق بود مِهروَرزی تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شب‌ها، که با نوشین لبان، بحثِ سِرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشاق بود
پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا برکشند مَنظرِ چَشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دمِ صبحِ اَزَل تا آخِر شام اَبَد دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟ ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
حُسن مَه‌رویان مجلس گرچه دل می‌بُرد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد گفت: «بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود»
رشتهٔ تسبیح اگر بُگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین‌ساق بود
در شب قدر ار صَبوحی کرده‌ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

 

لبخند زدم! مطمئن بودم که ناراحته ! اما بااین همه فکر می کردم که زیاد نیست ! قبلا بدتر از اینارو بهم گفته بود ! اون موقع ها که گاهی جدا سرش داد می کشیدم !  گفتم : حالا یعنی نمی بخشی ؟

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا می‌داری
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

 

این بار انگار واقعا ناراحته ! سعی نابرده چه امید عطا می دارم ؟ 

یادم اومد امروز پنچ شنبه آخر ساله ! یادم امد که هر وقت فاتحه می خواد یه چیزی بهم می گه که به قول همسرم مثلا ناز کرده باشه ! قبل غروب براش حلوا درست کردم ! کلی هم فاتحه خوندم ! بعد از نماز عشا دوباره رفتم سراغش!

قبل از اینکه بازش کنم بهش گفتم :

دارم امید عاطفتی از جناب دوست / کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او / گرچه پریوش است لیکن فرشته خوست

در جوابم گفت :

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم، دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست بُرد ز لوح سینه نیارَست نقش مِهر تو شُست
بکُن معامله‌ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مَبُر از لطف بی‌نهایت دوست چو لاف عشق زدی سر بِباز چابُک و چُست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز نمی‌کنی به ترحم نِطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرُست؟

دلیلش را هم می دانم و هم نمی دانم !

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت0:39توسط ساقی | |

 

خیال نداشتم که تا قبل از عید و احتمالا مسافرت چیزی بنویسم ولی چیزی یا بهتر بگم اتفاقایی باعث شد زیاد روی تصمیمم پافشاری نکنم !

حس یه جور خلسه ی عجیب رو دارم که نمی دونم چطور باید ترجمه اش کرد ؟ یا چطور باید پذیرفتش ؟ یا اینکه چطور باید باهاش کنار اومد ؟

خیلی عجیبه که در عرض چند ساعت خیلی از موقعیت های موجود توی زندگی آدما تغییر پیدا کنه و چیزایی که تا دیروز خبری ازشون نبوده توی متن زندگی آدم خودشون روجا بدن !

اما برای من عجیب تر اینه که هیچ احساس خاصی نسبت به هیچ کدومشون ندارم ! انگار یه جور پیش آگهی که می دونستم بالاخره این اتفاق خاص میوفته یا اینکه مطمئن بودم فلال جریان درست میشه !

این حس برام گنگه ! نمی تونم درکش کنم ! راستش دارم کم کم می ترسم که دیگه هیچ چیزی برام هیجان نداشته باشه !

وقتی برای اولین بار پا به خونه ی جدید خاله جان می زاشتم مطمئن بودم که قبلا اینجا رو دیدم ولی امکان نداشت ! اون قدر خونه و محیطش برام آشنا بودکه می تونستم چشم بسته بگم چی کجاست ! و من منگ بوم که چرا اینطوره ؟ بعد از  سلام و احوال پرسیه متعارف کم خودم رو جمع و جور کردم و یادم اومد که من قبلها خواب اینجا رو دیده بودم ! و اونقدر روشن و واضح بود که حتی جایی رو ایستاده بودم و زاویه دید خودم رو هم تشخیص دادم !

نه احساس غریبی می کردم و نه هیجان زده بودم ! فقط گیج بودم ! و شاید کمی هم ترسیده بودم ! ترسیده بودم از اینکه تحمل نداشته باشم ! سخته خیلی !

ولی یه هدیه حسابش کردم ! شاید این بهترین باشه اونم برای من ! که دوست دارم از همه چیز سر در بیارم و روی همه ی زندگیم مسلط باشم !

 

...........................................................................................................

 

سی طی شد و چل رفت و به پنجا رسیدیم
در یک مژه بر هم زدن این راه را بریدیم
این ماند به یادم که در این عمر سبک سر
چیزی که از آن یاد توان کرد ندیدیم
چون مردمک دیده در این خانه دلتنگ
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
افسوس که نی میوه به دست آمد و نی گل
چندان که از این شاخه بدان شاخه پریدیم
گفتیم سخن ها و شنیدیم سخن ها
افسوس چه گفتیم و دریغا چه شنیدیم

امیدوارم اگه عمری باقی بود و تا پنجاه سالگی زنده بودم این شعر قشنگ ورد زبونم نباشه !

 

.........................................................................................................

 

پ.ن.

 

و این منم زنی خوشبخت در آستانه سی سالگی !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت0:57توسط ساقی | |

 

 

این روزها ...

 تنها راه آروم نگه داشتن بچه ها اینه که با هم بازی فکری بکنیم ! از راه حلهای ناب ساغر که حالا که من حال و حوصله و وقت سر و کله زدن با بچه ها رو ندارم می تونم بشونمشون کنار خودم و باهاشون بازی کنم تا نه احساس دلتنگی بکنن و نه من زیادی خسته بشم !

تجربه جالبیه ،مخصوصا اگه تمام سعی خودت رو بکنی که مثل خود بچه ها باشی و به جای قوانین سفت و سخت آدم بزرگا، از قوانین نیم بند و متغیر بچه ها پیروی کنی ! اون وقت تو یک نوبت بازی حق زدن مهره حریف رو داری و تو دور بعدی نه ! و این از نظر بچه ها اصلا عجیب نیست، تازه خیلی هم خوبه مخصوصا جایی که به نفع اونا باشه !

این چند وقته ی اخیر نازنین زهرا بارها بهم ثابت کرده که دختر مسئولیت پذیریه و میشه به راحتی بهش تکیه کرد ! مثل یه مامان کوچولو به امیر علی می رسه و برای انجام کارها بهش کمک می کنه ! امیر هم  در نهایت جدیت به حرفاش گوش می کنه تا با این کارش ثابت کنه بزرگ شده و می تونه از پس خودش بر بیاد !

به داشتنشون ،به بودنشون ،و به این جوری بودنشون، افتخار می کنم ! امیدوارم هر دوشون عاقبت به خیر بشن !

 

..........................................................................................................

 

این روزها ...

حرف خونه تکونی نکردن من شده نقل محفل این و اون ! حتی برای خودم هم عجیبه !من ،کسی به هیچ دلیلی اجازه نمی داد دیگران توی زندگیش و انجام کاراش دخالت کنن ، چنان نسبت به این قضیه بی تفاوت شدم که حتی برای خودم هم عجیبه ! کار به جایی رسیده که حتی سپهر هم معترض شده !

منم زیاد سخت نمی گیرم ، اگه تونستم خودم انجامش می دم و اگه نشد هم نشد ! مامان اصرار داره که پرده ها و فرشا رو  بدیم بیرون برامون بشورن و برای تمیز کردن خونه هم کارگر بیاریم ! ولی من به شدت با این کار مخالفم ! کارگر آوردن برای من، یعنی اینکه تمام مدت بایستم بالای سرش و بهش بگم اینجا باید این طوری تمیز بشه، اونجا اون جوری آخر سر هم به دلم نچسبه و خودم دست به کار بشم !

تنها کسی که توی این مورد سکوت کرده و حرفی نمی زنه آقای خونه است ! دیشب خونه ی مامان اینا کاملا موضع خدش رو روشن کرد ! گفت : من هیچی نمی گم ولی ساقی لب تر کنه خودم دست به کار می شم خونه رو عین دسته گل تحویلش می دم !

حالا من دارم فکر می کنم چطوره اگه من دست نگه دارم و یک ساعت مونده به سال تحویل هوس لب تر کردن به سرم بزنه ؟!

 

...........................................................................................................

 

این روزها ...

خیلی با هم حرف می زنیم ، شاید دنبال نتیجه ی خاصی هم نباشیم ، صرفا با هم حرف می زنیم و از هر فرصتی هم استفاده می کنیم !

 

حرفمون این دفعه از جمله ی اون شروع شد

یه نفس عمیق کشید گفت

: بوی سیب می دهد حوا !

: بوی سیب که بده ! سیب مگه بلای جون آدم نبود ؟

: کی چنین حرفی زده ؟ اگه حوا نبود آدم، آدم نمی شد که !

: آدم از اول آدم بود حوا بهش سیب داد بیچارش کرد !

: حوا اگه اون سیب رو نمی داد به آدم ، آدم تا آخر عمرش توی همون بهشت به همون زندگی بخور و بخواب حیوانی رضایت می داد ، حوا ولی دست به انتخاب زد یعنی اولین کسی بود که از ویژگی خدادادیش استفاده کرد حالا یا درست یا غلط که احتمالا چون تقدیر بوده نمی شه بهش غلط گفت، اما مطمئنا حوا قبل از آدم، آدم شد !  قبلش اون دو تا آفریده هایی بودن که توی بهشت زندگی می کردن نه خلیفه ی خدا روی زمین که هدف آفرینششون بوده !

سکوت می کنم و فکر ...

گاهی اوقات درک چیزایی که میگه برام سخت میشه ! مخصوصا اگه تمام تصورات ذهنی منو به هم بریزه ! با اینکه اختلاف سنی چندان زیادی با هم نداریم ولی گاهی اوقات در برابرش احساس یه دختر کوچولو بهم دست میده که روبروی یه آدم عاقل و بالغ ایستاده ! از این احساس خوشم میاد همیشه منو به این نتیجه می رسونه که انتخابم درست بوده !

من همیشه فکر می کردم که ... اگه حوا اون سیب رو نمی داد به آدم ...

اما حالا دارم فکر می کنم که ...  اگه حوا اون سیب رو نمی داد به آدم ...

 

.......................................................................................................

 

پ.ن.

زهرا و علی یه شعر از توی مجله هاشون حفظ کردن که به طرز عجیبی با هم می خوننش

قطره ی ریز بارون

می خواست بیاد روی گل

باد اومد و هلش داد

افتاد رو بال بلبل

بلبل نوکش رو وا کرد

قطره ی آبو برداشت

مثل یه خال خوشگل

روی لبای گل کاشت

 

 

پ.ن.

هر وقت بحثمون خیلی پیچیده و سنگین می شه ،می گه دارم درس پس می دم به علامه طباطبایی !

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت23:56توسط ساقی | |

 

 

حالا که فکرش رو می کنم می بینم روزگار این چند وقته خیلی بهم سخت گرفته !

از بیماری خودم گرفته تا اون همه مکافات آزمایش و درد سر دوری از بچه ها تا این چند روز اخیر که توی راهروهای بیمارستان این طرف و اون طرف می رفتم !

 

چه روزا و شبای خسته کننده و سختی رو گذروندم ! و چقدراز بی خوابی و ناله های اطرافیانم اذیت شدم ! فقط خدا می دونه که این چند روزه چقدر مسکن و آرامشبخش خوردم که اثری نداشتن و تازه بی خواب ترم کردن !

دیشب اما وقتی بر گشتم خونه تازه قدر عافیت رو دونستم ! وقتی که مثل یه دختر بچه خزیدم توی تختم و تا خود صبح خوابیدم و حتی برای آماده کردن بچه ها هم بیدار نشدم ! و اگه زنگ نزده بود و بیدارم نکرده بود که برم دنبال بچه ها شایدتا خود شب می خوابیدم !

 

تمام این مدت تنها چیزی که با تمام وجودم ازش خوشحال بودم و تک تک ذرات وجودم به خاطرش سپاسگذار بود داشتن تکیه گاهی بود که به قول خودش مثل سلسله جبال پشت سرم ایستاده ! حتی ذره ای نگرانی راجع به بچه ها نداشتم و اینکه برنامه های مدرسه شون چطور پیش میره !؟

هر چند که تلفنی از همه ی برنامه ها و جریانات جاری توی خونه با خبر بودم اما فقط با خبر بودم و هیچ اظهار نظری نمی کردم ! چون فکرم کردم ممکنه فکر کنه به تواناییهاش شک کردم و در ثانی من مطمئن بودم و هستم که هیچ کس بهتر از اون نمی تونست از پس این شرایط بر بیاد !

این اطمینان وقتی که تو بیمارستان بودم و از شدت کلافگی به گریه کردن افتاده بودم بیشتر شد چون تنها چیزی که تونست آرومم کنه این بود که سرم رو بزارم رو شونه هاش و بگم خیلی خسته شدم تا بگه و بشنوم که درست میشه ساقی جان تحمل کن !

 

چقدر دلم می خواست بعد از رفتنش می تونستم برم نمازخونه ی اونجا و دو رکعت نماز شکر بخونم اما نمی شد ! همیشه توی این موقعیت ها خدا بهم ثابت می کنه توی قبلم بیشتر از نمازخونه بهش نزدیکم !

 

 

..................................................................................................

 

پ.ن.

خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت !

 

پ.ن.

یادمه نازنین که شیرخواره بود همیشه طوری کنارم دراز می کشید که موقع شیر خوردن بتونه دستش رو برسونه به گوشم و با لاله ی گوشم بازی کنه ! امیر که به جمعمون اضافه شد این عادت رو از نازنین امانت گرفت با این تفاوت که نازنین زهرا رو مجبور می کرد بشیه کنارم تا موقع شیر خوردن با انگشتای اون بازی کنه!  

اینا وقتی برام تداعی شد که یه پسر کوچولوی با مزه رو توی بغل مامانش دیدم ، پستونکش توی دهنش بود و روسری مامانش رو کنار زده بود تا دستش رو به گوش مامانش برسونه !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت1:4توسط ساقی | |

 

 

ملاقات یکی از اقوام خیلی دور یکی از اتفاقات خاص امروز بود !

البته ایشون من رو شناختن چون اگه به من بود محال بود با اون همه تغییر و تفاوت بتونم ایشون رو از غریبه ها تشخیص بدم ! خیلی ها می گن که چهره ی من از زمان دختریم تا حالا تغییر چندانی نداشته فقط کمی پخته تر شده ! نظر ایشون هم همین بود البته با کمی طول و تفصیل که به نظر من خیلی هم عجیب به نظر می رسید !

از نظر ایشون که خانم پا به سن گذاشته ای هستن ،و این چند سال اخیر به خاطر دختر ، پسر ، داماد و عروسشون در اروپا اقامت دارن ، من بیشتر شبیه زنهای سنتی صد سال پیش هستم !

دلایلشون برای این حرف این بود که کلاه و شال گردن امیر علی و نازنین زهرا رو خودم بافتم و هنوز هم غذاهایی مثل خورش قورمه سبزی رو بهترین غذای ایرانی می دونم ! من هنوز هم مثل زنهای سنتی ایران به اجبار حجاب دارم !!! و به جای اینکه توی جامعه به کاری اشتغال داشته باشم دایه ی بچه ها خودم هستم !

و من واقعا عاجز بودم ازش بپرسم خود شما بیست و پنج سال پیش همین طور نبودین ؟

برام عجیب بود که خانم پنجاه ساله ای مثل ایشون که کلی ادعای تمدن می کنه چطور می تونه به این سرعت فرهنگی رو که سالها توش بزرگ شده ،به بار نشسته ،و ثمره اش رو دیده ، از یاد ببره و به باد انتقاد بگیره !؟

برام عجیب تر بود که چطور لذت زنگی کردن رو از یاد برده ؟ چطور فراموش کرده که گره گره بافتنیی که برای عزیزترین وجود زندگی آدم بافته میشه ارزشمنده ؟ چطور فرموش کرده تا دنیا دنیاست بوی سبزی سرخ شده ی قورمه سبزی بهترین بوی دنیاست ؟ چطور فراموش کرده عصمت و حیای یه زن مستحکم ترین ستون خانواده است ؟ چطور فراموش کرده دایه بودن برای کسایی که از پوست و گوشت خود آدم هستن بهتر از سر و کله زدن با هفت پشت غریبه است ؟

واقعا از گفتن این حرفا عاجز بودم چون مثل روز برام روشن بود که این خانم فراموش نکرده بلکه خودش رو به فراموشی زده و در واقع خودش رو به خواب زد و چه خوب گفتن کسی روکه خودش رو به خواب زده نمی شه بیدار کرد !

 

 

...............................................................................................

 

 

 

زهرای نازنینم سرما خورده ! نه خیلی زیاد، ولی پیداست که حسابی نا پرهیزی کرده که فکر کنم از بازی توی حیاط مدرسه اونم بدون کاپشن و کلاه سر چشمه می گیره !

باورش برام مشکل بود ولی دیروز که توی خونه موند  به خاطر نرفتن به مدرسه ناراحت بود و گله می کرد که چرا صبح بیدارش نکردم و گفتن اینکه به خاطر خوردن استامینوفن گیج بودی وبیدار نمی شدی هم از ناراحتیش کم نکرد !

در عوض امروز حسابی توی مدرسه خوش گذرونده بود و این از گزارش کاملی که در مورد آزمایشگاه رفتن می داد مشخص بود !

 

تخته وایت بردی که برای امیر خریدیم کار خودش رو به نحو احسن انجام میده و من از پیشرفت امیر علی برای شناختن و ترکیب نشانه ها راضی ام !

امروز سه تایی یه عالمه نشانه های ب ت ج د ر ذ ز و س ش  رو با آ او ای اَ اُ اِ قاطی کردیم و باهاشون شعر خوندیم

ب با آ چی میشه با میشه با میشه

ب با ای چی میشه بی میشه بی میشه

...

 

 

..............................................................................................................

 

پ.ن.

امروز روز خیلی خوبی بود !

 

پ.ن.

خدایا

یاری ام ده تابه هزاران هزار  نعمت وموهبت تو

بینا باشم و شاکر !

 

ای که آسمان را سقف ما ساخته ای

و اختران را دلیل راه ما

قلم و دفتر را محرم راز ما نموده ای

و کتابت را هدایت کننده ما

دستگیرم شو تا شب و روز به غفلت سر نکنم

و دل را فقط آشیان تو یگانه کنم!

 

پس مرا وجودی شاکر عطا کن ،

نه آن که دمی احسانت را سپاس گویم

و دمی دیگر به اندک نقصان، لب به شکایت بگشایم

بلکه مرا بر تمامی هستی و نیستی شکر گزار بگردان !

 

آمین !

 

 

.............................................................................................

 

چند وقت پیش به مطلب جالبی در مورد وبلگ نویسی بر خوردم که احتمال می دم خوندنش خالی از لطف نباشه !

 وبلاگ نویسی

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت0:25توسط ساقی | |

 

هر غذایی یه چاشنی یا یه دسر خوب لازم داره تا به دهن بیشتر مزه کنه !

سالاد بهترین چیزیه که میشه با هر غذایی همراهش کرد و خوبیش به اینه که انواع و اقسام زیادی رو در برمیگیره ! با ساده ترین مواد اولیه میشه یه سالاد باب طبع درست کرد یا اینکه خیلی شلوغش کنیم و یه سااد کامل درست کنیم !

امروز با ترکیب غذامون که استامبلی بود تصمیم گرفتم یه سالاد تقریبا کامل شامل کاهو ژاپنی، کلم سفید و بنفش ، خیار ، گوجه ، هویج و لیمو درست کنم که به نظرم با ترکیب آب لیمو ، روغن زیتون ، نمک و البته کمی پنیرسفید فوق العاده میشه !

همیشه مواد مورد نیاز سالاد رو از مقدار لازم بیشتر بر می دارم چون بچه ها و همسرم و حتی خودم قبل از اینکه سالاد درست بشه کمی از اونارو جدا جدا می خوریم ! اما امروز انگار کمی با بقیه روزها فرق داشت !

امیر عاشق کاهو مخصوصا کاهوژاپنه و نازنین هم خیلی زیاد کلم دوست داره مخصوصا اگه کلم بنفش باشه و همسر هویج رو خیلی دوست داره و من از بین اونا از گوجه اونم با نمک خیلی خوشم میاد ! وقتی همه چیز رو شستم و توی سبد گذاشتم اولین درخواست از  طرف امیر بود که طبق معمول توآشپزخونه سرک کشیده بود ! بلافاصله بعد از اینکه علی با کاهو به اتاقشون رفت زهرا برای گرفتن کلم اومد !

رفت و آمد بچه ها به آشپزخونه عضو دیگه خانواده رو هم به اونجا کشوند ! و همین طور که در حال حرف زدن بود یکی از هویج ها رو برداشت ! منم نصف گوجه ای رو که خرد می کردم خوردم ! و به این فکرکردم که اگه همین طوری هم میشه خوردون چرا خردشون کنم ؟تو همین فکر بودم که بچه ها هم به ما اضافه شدن و هر کدوم کاهو و کلم خودش رو برداشتن !

با اینکه تقریب نصف مواد سالاد رو قبل از غذا خورده بودیم ولی سالاد رو درست کردم و بازم از طعم خوب روغن زیتون و آب لیمو و نمک با پنیر سفید لذت بردیم !

 

....................................................................................................................

 

یه تخته وایت برد دو رو که تازه به اتاق بچه ها اضافه شده وسیله خوبی برای رفع مشکل امیر بود ! حروف الفبا یا به قوله خودش نشانه ها رو روی اون می نویسیم و هر سه با هم تکرارشون می کنیم تا جایی که هر کجا ببینیم بشناسیمشون ! مخصوصا توی تیتر روزنامه ها !

از جمله قوانین من برای این تخته وایت برد این بود که روش نقاشی نکشن و خط خطیش نکنن ! انگلیسی رو از چپ به راست و نشانه ها رو از راست به چپ بنویسن !

یکی از عجیب ترین کارایی که بچه ها انجام میدادن این بود که اسمشون رو از چپ به راست به صورت کاملا معکوس می نوشتن و من کمی بابت این موضوع نگران بودم ولی ساغر برام گفت که توی این سن کاملا طبیعیه و خیلی از بچه ها توی این سن این کار رو انجام میدن !

 

.....................................................................................................

 

پ.ن.

پدرم معتقده که خیلی چیزا بی حکمت نیست !

از جمله پیروزی مردم مصر در روز بیست و دوم بهمن ماه و مصادف شدن این روزا با سالروز شروع امامت ولی عصرمون امام زمان (ع)!

برای منم خیلی عجیب بود و خیلی هم ذهنم رو مشغول کرد ! یه جور خوشحالیه توام با نگرانی !

 

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و شيعته و المستشهدين بين يديه!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت0:38توسط ساقی | |

 

چقدر دلم میخواست آخر صفر مشهد بودیم !

چقدر دلم هوای حرم آقا رو کرده بود! چقدر اشک ریختم وقتی داشتن مراسم حرم رو نشون می دادن ! چقدر پشت خط حرم موندم تا تونستم فقط دو دقیقه زائر دور آقا باشم ! تا تونستم بگم که چقدر دل تنگ حرمش هستم ! که پای من لنگ است و منزل بس بعید ، دست من کوتاه و خرما بر نخیل !

نمیشد، نه اینکه نمی خواستم یا نمی خواست، نمی شد !  حتی اون روز کنارمون هم نبود ! الان هم نیست ! گله مند نیستم فقط ...

گاهی وقتا جای خالیش بیشتر از هروقت دیگه ای نمود پیدا می کنه !

 

..........................................................................................................

 

به نظر من یکی از قشنگترین لحظات زندگی با یه مرد به نظاره نشستن زمانیه که فوتبال تماشا می کنه !

سپهر بعد از اتفاق ناراحت کننده ای که براش افتاده بود رفت و آمدش رو خیلی خیلی کم رنگ کرده بود ولی  شبه بیماری من باعث شد که از لاک خودش بیرون بیاد ! حالا دیگه زیاد به ما سرمیزنه ! کاری که خیلی وقت بود ترکش کرده بود و من از این بابت خیلی خوشحالم ! اینم یکی دیگه از اثرات مثبت و خوب که باید قدرش رو دونست !

 خودم خوب می دونم که چیز زیادی از فوتبال نمی دونم ولی با همه ی این حرفا اگه فرصتی پیش بیاد بدم نمی یاد همراهیش کنم ! گمونم آخرین بازی ایران توی آسیا بود که آخرش هم حذف شد ! اون روز مامان و بابا ، ساغر و سپهر رو از خونه بیرون کرده بودن اونا هم اومدن خونه ی ما !

ساغر مثل همیشه تو اتاق بچه ها در حال سر و کله زدن و بازی بود ! و منم از این فرصت برای همراهیه آقایون خونه استفاده کردم ! بگذریم از اینکه چه نظرات کارشناسانه ای نثار تیم می شد و اینکه بعضی از این نظرات با چه شور و حالی همراه بودن ! که موبایل سپهر زنگ خورد ! معلوم بود که از دوستانه کاریه ! از ظرز حرف زدنش از سفارشهایی که داشت و از لحنش ! ولی ماجرا وقتی خنده دار شد که متوجه شدم دوستش هم همزمان در حال تماشای فوتبال و تازه بین حرفای کاریشون نقطه نظراتشون رو در مورد بازی بازیکن ها هم اعلام می کردن ! و خلاصه فریاد نا امیدشون از خوردن گلی که به ثمر رسیده بود !

ولی با همه ی این احوالات بعد از دیدن فوتبال روحیه بهتری پیدا می کنن چه تیم بازنده باشه چه برنده ! مامان همیشه میگه بر عکس خیلی از زنها تو به فوتبال به چشم یه وسیله کمکی نگاه می کنی تا یه هوو !

 

....................................................................................................

 

نمی دونم فقط منم که با روش آموزشی الفبا توی سیستم جدید مشکل دارم یا نه ؟

احساس می کنم که امیر خیلی طوطی وار و حذفی با صداها و حروف برخورد می کنه حتی اگه زمان زیادی رو هم براش وقت بزارم و باهاش کار کنم بازم بعد از گذشت مدت کمی همه چیز فراموش میشه ! در اولین فرصت باید با معلمش صحبت کنم !

وضعیت نازنین بهتره نمی دونم به خاطر محیط کلاسه یا اینکه همه چیز شکل جدی و رسمی به خودش گرفته ؟یا اینکه بازیگوشی امیر اجازه ی یادگیی رو بهش نمیده ! نمی دونم !؟

 

.................................................................................................................

 

از وقتی که معلوم شده مشکل خاصی ندارم همه چیز به ظاهر عادی شده ولی نگرانی پنهانی هست که نمیشه نادیده گرفتش !  من با تمام وجودم سعی دارم که با این حالت مبارزه کنم ! هم به خاطر خودم هم به خاطر کسایی که دوستشن دارم !

دکترم مجوز تجویز داروهای جدید رو نتیجه منفی تست بارداری می دونست ! حالا که دارم داروهام رو مصرف می کنم به این فکر افتادم که اگه جواب آزمایش مثبت بود چی می شد ؟ یه عضو جدید برای خانواده ما ؟

با اینکه عاشق بچه ام ولی توان بزرگ کردن یکی دیگه رو ندارم !!!

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت2:6توسط ساقی | |

 

شاید برای شاد بودن کمی دیر باشد

شادی واقعی رو وقتی درک کردم که با تمام وجودم فهمیدم با داشتن خانوادم ،همسرم ،بچه هام چقدر خوشبختم، همون وقتی که درک کردم چقدر به داشتن اونا افتخار می کنم ، همون وقتی که درک کردم هضم دوریشون برای من چقدر سخته !

شنیده بودم که بعضیا اعتقاد دارن تمام زندگی آدمها توی ذهنشون خلاصه میشه و همه ی اتفاقای زندگیشون باز خورد طرز تفکر خود اوناست ! حالا تا حدی به این قضیه اعتقاد پیدا کردم، تا وقتی که به همه چیز با دید منفی نگاه می کردم همه چیز خیلی سخت به نظر می رسید ولی وقتی به خودم اجازه دادم که واقعیت رو درک کنم و خوشبختی رو با ذرات وجودم لمس کنم به این نتیجه رسیدم که نه تنها سخت نیست بلکه خیلی هم شیرینه !

شیرینه دیدن مادر و پدرم که هنوزم به من به چشم یه دختر پنج ساله ضعیف نگاه می کنن و با هر نفس من نگاهشون پی نگاهم میدوه تا خیالشون رو راحت کنم که چیزیم نیست !

شیرینه دیدن خواهر و برادری که قشنگترین خاطرات بچگیم رو مدیونشونم و حالا بیشتر ازهر چیزی نگران آیندشونم !

شیرینه دیدن بازی امیر و نازنین ،دیدن راه رفتنشون، دیدن حرف زدنشون ، دیدن خندیدنشون ، حتی دیدن نفس کشیدنشون وقتی خوابن ! حالا دیگه نمی تونم با اطمیان بگم که اونا از گوشت و خون منن یا من از اونا ؟

شیرینه دیدن چشمای کسی که هنوز ذره ای از عشقش نسبت به من کم نشده ، دیدن اینکه چطور با هر عملش بهم ثابت می کنه خیلی بیشتر از هر وقت دیگه ای دستم داره ، با دستای گرمش ا لحن آرومش با مهربونی آغوشش با دعای خیرش با ذره ذره ی وجودش !

 

و همه ی این شرینی در برابر غم این روزا ،مثل کوه ایستادگی میکنه ! غم که نه ، دیگه غمی نیست ، همه چیز زیبا شده و شیرین !

خدایا به داده و نداده ات هزاران هزار بار شکر ! به صلاح و مصلحتت و به تمام آنچه که رضای تو در آن است !

 

...................................................................................

 

از دیروز همه چیز فرق کرده !

از وقتی که دکترم بهم گفت که چیزیم نیست ! از وقت که حلقه ی اشک توی چشمام خشک شد !

ولی ازهمون موقع به مدت سی دقیقه طول کشید تا این موضوع روبه همسرم ثابت کنه و مطمئنش کنه !

وقتی از مطب بیرون اومدیم با خنده بهش گفتم خیلی دیرباورت شد انگار بدت نمی یومد چیزی باشه بادلخوری نگام کرد فقط بهم گفت بی انصاف !

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت0:26توسط ساقی | |

 

هر چی خواستم بنویسم نشد !

فقط دلم تنگ شده تنگ تنگ تنگ !

به بچه ها گفتن من و پدرشون یه مسافرت ضروری داشتیم که باید تنها می رفتیم ، من اول خیلی جدی با ان پیشنهاد مخالف بودم چون این طوری غیر از اینکه من نمی تونستم بچه ها رو ببینم پدرشون هم نمی تونست با بچه ها باشه ولی راضیم کردن که این طوری بهتره چون اگه بچه ها بفهمن که من تو خونه هستم ولی اونا نمی تونن منو ببینن خیلی براشون گرون تموم می شه ! خوب بهشون حق می دم !

این طوری اونا خونه ی مامان اینا می مونن تا این وضعیت ناراحت کننده تموم بشه و همه چیز به حال اولش برگرده !

برنامه ی این چند روز اینه که بردن و اوردن بچه ها به عهده ی برادرم سپهر باشه ساغر هم به بهانه ی دانشگاه رفتن بیاد پیش من تا تنها نباشم و غروب برگرده خونه ! منم توی  این چند روز قرنطینه ی مطلق هستم و حق هیچ گونه فعالیت رو ندارم ! همین حالا هم هیکس خونه نیست وگرنه نمی زاشتن که بشنم به چیز نوشتن !

اوایل شده بودم یه دختر کوچولوی بد اخلاق و لجباز اما الان بیشتر به یه دختر کوچولوی سر به راه و حرف گوش کن شبیه شدم که هر چی بهش می گن قبول می کنه ! بدون پرسیدن علتش! راستش احساس می کنم توی این موقعیت هر کسی به غیر از من بهتر و درست تر می بینه و تصمیم می گیره ! می دونم که هیچ کدوم بد من رو نمی خوان برای همین هم خودم رو سپردم به جریان آب !

هر دو ساعت یک بار با بچه ها تماس می گیرم و باهاشون حرف می زنم حتی اگه حرفی هم برای گفتن نباشه فقط شنیدن صداشون برام لذت بخشه ! دیروز وقتی به خودم اومدم که زنگ زده بودم مدرسه زهرا و از معاون مدرسه خواسته بودم صداش کنن چون کارش دارم ولی هر چی فکر کردم چز مهمی به ذهنم نرسید که بهش بگم ! فقط دل تنگش بودم و وقتی داشتم باهاش حرف می زدم حس بهتری داشتم ! بعدش هم با مدرسه امیر تماس گرفتم که خوشبختانه زنگ تفریح شون بود !

امروز اما روم نشد که زنگ بزنم در عوض به سپهر سفارش کردم به محض اینکه سوار ماشین شدن با من تماس بگیره !

سخته خیلی هم سخته ! همه ی سختیش به کنار حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم ! امروز می خواستم تهچین مرغ درست کنم ولی در نهایت دیدم حوصله تیکه کردن مرغا رو ندارم برای همین ترجیح دادم برنج و مرغ خورشتی درست کنم ! ساغر مرغ خورشتی دوست داره ! همسرم هم همین طور !

منم خودم رو گول زدم که به خاطر اونا از تهچین مرغ منصرف شدم !

 

..................................................................................................

 

کاش این چند روزه زود بگذره !

برام دعا کنید !

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت18:51توسط ساقی | |

 

این چند روز زندگی تو برزخ رو تجربه کردم ! بلا تکلیفی از هر جهت ! عدم اطمینان به خودم سلامتم آینده ام زندگیم ! واقعا عذاب  آوره که آدم ندونه دقیقا کجا ایستاده و چه کاری باید انجام بده ؟ یاد  خاله پریسا برام زنده میشه حالا دیگه بهش حق می دم که کم حوصله یا بد خلق باشه ! خدا بیامرزدت خاله جان ! من اون طور که باید و شاید وظایفم رو در قبال شما به جا نیاوردم خدا منو ببخشه !

پریسا بین خواهر و برادراش از همه شاد تر و شوخ تر بود مادرم ، دور از جونش باشه فاصله ی سنی چندانی با پریسا نداشت و خیلی از خاطرات بچگیش با حضور اون رنگ خاصی به خودش می گرفته !

برام تعریف کرده که چطور پریسا با گریم کردن و استفاده از کلاه گیس خودش رو شبیه یکی از دوستاش می کنه و با این کار برادر بزرگتر خودش رو ک از قضا خواستگار دوست خواهرش بوده ، حسابی دست می ندازه ! یا وقتی که توی اون خونه ی بزرگ و حیاط دوری اصفهان سر به سر خواهر زاده هاش می زاشته وتوی تاریکیه شب اونا رو می ترسونده ! یا وقتی که ... یا وقتایی که به خاطر بلبل زبونی و حاضرجوابیش هیچ کساز پسش بر نمی یومده !

همین پریسا بعد از دو دوره شیمی درمانی طولانی مدت، بعد از دو تا عمل جراحی خیلی سخت ، بعد از اینکه تمام شادابی و جوونیش رو از دست داده بود رفت !

اوایل شنیدن این خبر که پریدخت هم دچار سرطان شده خیلی تکان دهنده بود اما به مرور تبدیل به یه ترس نهانی شد! ترسی که اول از همه دامن خواهر ها و بعد خواهر زاده ها رو گرفت ! تقریبا همه آزمایش دادن تا مطمئن بشن ! حالا پریدخت با همسر و پسرهای دو قلوش آمریکا زندگی می کنن هر چند بعد از گذروندن دوره درمان دیگه اون پریدخت همیشگی نبود !

من اما نمی دونم چی در انتظارم ؟ اول فکر کردم اینکه یکی از نزدیکانم دکتر زنانه و می تونه به سرعت مراحل کار رو پیش ببره باید برام خوب باشه ولی الان زیاد مطمئن نیستم ! همه چیز چه خوب باشه چه بد خیلی زود اتفاق می یوفته ! این طور که تا حالا فهمیدم شنبه باید یه جور آزمایش خاص رو به انجام برسونم که به خاطر تزریق ماده رادیواکتیوی که داره به مدت هفتاد و دو ساعت باید از بچه هام دور باشم !

واقعا وحشتناکه من که حتی یک ساعت هم نمی تونم بدون جگر گوشه هام سر کنم باید سه شبانه روز از دیدن اونا محروم باشم واین خودش به نهایی یعنی مرگ !  سه شبانه روز توی خونه تک و تنها باشم و به غیر از افراد بالغ حق اینکه کنار من باشن رو ندارن ! 

 

امروز بعد از ظهر داشتم به این فکر می کردم که اگه کارم به شیمی درمانی بکشه احتمالا مدت ندیدن بچه ها چند برابر میشه ! بعیدمی دونم در این صورت مدت زیادی دووم بیارم!

فقط خدا می دونه که توی این چند روزه با این افکار و با این جور حرفا چقدر اوقات تلخی برای خودم همسرم و خانوادم ایجاد کردم ! هیچوقت حتی فکش رو هم نمی کردم کاری ازم ساخته باشه که باعث بشه همسرم از خونه فراری بشه ولی در کمال تعجب دیروز رو توی حافظه زندگیم حفظ کردم وقتی که از شدت کلافگی تقریبا از خونه فرار کرد !

احساس می کنم صد برابر استرس و ناراحتی منو تحمل می کنه و به روی خودش نمی یاره ! ولی اینو می شه از توی چشماش ،از لحن ناراحت صداش، از بی قراری حرکاتش و از خیلی چیزای دیگه فهمید ! از اینکه با همه ی بغضی که توی صداش جمع میشه سعی می کنه که بچه ها چیزی نفهمن ! از اینکه به تلویزیون خاموش خیره میشه و سرش رو با کلافگی تکون میده ! از اینکه ...

دلم نمی خواد به این چیزا فکر کنم ولی حالا که این امتحان سر راه زندگیم نشسته باید به همه چیزش تن بدم ! به اینکه اگه من نباشم همسرم باید به خاطر خودش و به خاطر بچه هامون دوباره ازدوج کنه ! به اینکه ساغر توی خیلی از کارا باید کمک حال نازنین باشه و مشوق امیر چون هچ کس ه غیر از اون نمی دونه که من چه حساسیت هایی روی علی و زهرا دارم ! به اینکه خیلی چیزا باید به خاطر خودشون عوض بشن ! به اینکه ...

آخ خدایا ! دیگه نمی دونم از چی می ترسم ؟ نمی دونم اگه اینا رو هم به زبون بیارم چه واکنشی از خودش نشون میده !؟ احتمالا برای اولین بار با صدای بلند سرم داد می کشه ! احتمالا این دفعه بعد از بیرون رفتن از خونه پشت سرش در رو محکم  می کوبه به هم ! نمی دونم ...

 

......................................................................................

 

ببخشیدم اگه خیلی تلخ حرف زدم ولی باور کنید اگه اینجا هم حرفم رو نمی گفتم از شدت  غم باد می مردم !

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت23:56توسط ساقی | |

 

خدایا !

تا حالا نشده بود زندگیم این همه در هم بپیچه ! چنان همه چیز توی هم کلاف شده که نمی دونم کدومش رو جمع کنم ؟

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست  این هفته از شنبه پیدا بود !

خیلی کم پیش میاد که ما صبح خواب بمونیم ولی نمی دونم چی شد که شبه با وجود ساعت و زنگ موبایل همگی خواب موندیم! دیر رسیدن بچه ها و به طبع اون  رسیدن همسرم به سر کارش به اندازه کافی ناراحتی ایجاد کرده بود ! ولی اینا فقط یه جنبه ی این قضیه بود !

باورم نمی شد که یه روزی امیر و نازنین رو با لباس های اتو نشده بفرستم مدرسه ! ولی روز شنبه به ثابت کرد که هیچ چیزغیر ممکن نیست ! 

توی راه که داشتم می رفتم دنباشون داشتم به این فکر می کردم که چطور باید چنین بی نظمیی رو برای معاون آموزشی توجیه کنم ؟ ولی هیچ چیزی به جز ابراز شرمندگی به ذهنم نرسید!

 

یکشنبه پس لرزه های شنبه رو یدک میکشید ! فراموش کردم که کارت های امتیاز امیر رو براش بزارم و سر جلسه مهم و اصلی مدرسه زهرا دیر رسیدم !

واقعا نمی دونم چی شده که این همه بی انضباط شدم ! اونم کسی که باور داشت توی زندگیش  همیشه براوضاع مسلط بوده و اجازه نداده که شرایط باعث به هم ریختگی زندگیش بشن !

 یه علتش اینه که چند وقته ذهنم در گیر موضعیه که سالها ازش فرار می کردم ! چیزی که ازش می ترسیدم و حالا داره ریشخندم می کنه تو ثانیه به ثانیه زندگیم رخنه کرده و داره از داخل فلجم می کنه !

چیزی که می دونم اگه بیا سراغم هیچ دفاعی در مقابلش ندارم ! هیچ دفاعی حتی کسی که توی تمام مشکلاتم پشتیبانم بوده و با دلداری هاش باعث آرامش من شده هم نتونست  این ترس  وحشی رو از من دور کنه ! با اینکه ساعت ها باهام حرف زد  و بهم اطمینان داد ولی باعث نشد که این ترس مخفی از دلم ریشه کن شه !

یادمه هنوز دختر خونه بودم  که خبر بیماری خاله ی مادرم (پریسا )همه ی فامیل رو تحت تاثیر خودش قرار داد ! چیزی که به طور ارثی توی فامیل می گشت و هر ان ممکن بود دامن یکی از خانوم های فامیل رو بگیره !   توی اوج بحران بیماری یکی دیگه ازخاله های مادرم متوجه شد که اونم دچار سرطان شده !

خدا رو شکر عمل جراحی پریدخت  با همه ی سختی و ناراحتیش موفقیت آمیز بود ولی دست روزگار پرسا رو از جمع ما برد ! و من از اون موقع کابوسی داشتم به نام سرطان !

چیزی که سالها باهاش بی تفاوت بر خوردکردم ولی اان دیگه نمی تونم نا دیده بگیرمش! سنم و وضعیتی که باهاش درگیر شدم وادارم می کنه که بی اهمیت از کنارش نگذرم !

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت2:20توسط ساقی | |

 

خیلی بد و سخته که بعد از کلی غیبت اونم غیر موجه بخوای چیزی بنویسی یه عالمه چیز به ذهنت هجوم می یاره و تا تو می خوای از بین اونا یکی رو انتخاب کنی همشون فرار می کنن !

چند روز پیش یک نفر بهم می گفت دستم روونه ولی در حال حاضر باید بگم که قضاوتش کاملا اشتباه از آب در امده چون واقعا از نوشتن عاجز شدم این سومین باره ه تا پای نوشتن متن پیش میام ولی همه رو پاک می کنم و بعد هم از نوشتن منصرف می شم !

 

نمی دونم شاید لازم باشه کمی به خودم ذهنم دستام و روزمرگی هام استراحت بدم ! شاید اینطوری ایده برای نوشتن پیدا کنم!

 

.........................................................................................

 

بحث هدفمند کردن یارانه ها بحث داغ دوره های خانوادگی شده !

انگار حرف دیگه ای برای زدن نیست ! البته حق می دم که مردای خانواده کمی نگران باشن ولی به نظرم  اصلا دلیل خوبی برای بحث و جدل نیست ! حداقل نه اون طور که با اصراربخوان به همدیگه بفهمونن که خودشون خوب می فهمن و بقیه هیچ!

هر چند که این راهیه برای پیدا کردن آرامش درونی و فراموش کردن مسائلی که باهاش درگیر هستن !

 

.................................................................................

 

به پیشنهاد من قرار شده که

 هر کسی خودش یه کیسه نون داشته باشه که از سهم یارانه ای خودش خریداری شده ! و باقی مونده ها و اضافاتش پای خود شخص باشه !

هر کسی دم در اتاقش یه کنتور برق بزاره تا مصرفش کاملا شفاف باشه !

همسرم میگفت :

خیلی عالیه ! فقط اسمامون رو کیسه ها بنویس قاطی نشه !

 این طوری امیر از همه بیشتر پول ذخیره می کنه چون کمتر نون می خوره ولی من تازه بدهکارم می شم !

 ولی ازاون طرف چون بیشتر وقت روز رو خونه نیستم و اتاق کارم خالیه مصرف برقم کم میشه !

+نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت0:13توسط ساقی | |